امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات تمشک کوچولوی مامان

سونوگرافی غربالگری تمشک مامان 31/4/93

امروز صبح که بیدار شدم حال عجیبی داشتم.حال خاصی که استرس و هیجان با هم ادغام شده بود. از یه طرف هیجان شدیدی داشتم که میخوام دوباره نی نی امو ببینم و از یه طرف هم استرس داشتم که اتفاق بدی نیفته... از قبل واسه ساعت 10/30 پیش دکتر روحی نوبت گرفته بودم.راس ساعت اونجا بودم.قلبم تندتند میزد.حدودا نیم ساعت منتظر بودم تا نوبتم شد.فاطمه زهرا رو صدا زدم و رفتم داخل اتاق پزشک.دکتر خیلی آقا و مودبی بود.دراز کشیدم و دستگاهو روی شکمم گذاشت.دیدم هیچی نگفت دلم طاقت نیاورد و خودم ازش پرسیدم که چطوره آقای دکتر؟ گفت همه چی عالیه. انگار دنیا رو اون لحظه بهم دادن.فقط خدارو شکر میکردم.به دکتر گفتم بخاطر سقط قبلی ام خیلی استرس دارم.گفت اصلا استرس نداشته باش.همه...
2 مرداد 1393

وروجک مامان 21/4/93

امروز طبق قرار قبلی که خانوم دکتر گفته بود 21 تیر بود و منم نوبت داشتم و ساعت 12/15 رسیدم مطب اما خیلی شلوغ بود و تقریبا ا ساعت و ربع نشستم تا نوبتم بشه و توی این مدت فقط زیر لب دعا میکردم و از خدا میخواستم تا همه چی خوب پیش بره.بالاخره نوبتم شد و خانوم دکتر مهربونم و دیدم و کلی از دیدنم خوشحال شد.آخه یه جورایی از قبل آشناییت داریم.خلاصه چندتا سوال ازم پرسید و بعد گفت برم اتاق بغل تا برام سونو انجام بده.انقدر هیجان داشتم که حد نداشت. وقتی مانیتور رو روشن کرد و دستگاه رو روی شکمم گذاشت همون لحظه دیدمت و خانوم دکتر گفت ببین چقدر حرکت میکنه. تمشک مامان:نسبت به قبل یه کم بزرگتر شدی و برای اینکه کاملا دل مامانتو ببری یه چندتا حرکت رفتی مثل ...
22 تير 1393

تمشکم, بابا صدای قلبتو شنییییییییییییییییییییییییییید....

امروز بخاطر حرفای دیروز خانوم حسینی توی مرکز بهداشت قرار شد بابایی رو ببرم تا خانوم حسینی باهاش کمی صحبت کنه و یه سری راهنمایی های لازم رو بکنه.وقتی رفتیم خانوم حسینی با روی باز ازمون استقبال کرد و نزدیک نیم ساعت با بابامنصور راجب من و شما صحبت کرد.صحبتای خوبی شد.دستش درد نکنه.بعدش برای من از طرف مرکزبهداشت یه نامه زد تا برم یه مرکز بهداشت دیگه و یه سری آزمایش ها رو که مربوط به بارداری بود انجام بدم.آزمایشای مربوط به RH خون و هموگلوبین و چندتا چیز دیگه... آخرش هم خانوم حسینی گفت بیا صدای قلب نی نی رو برای باباش بذارم تا بشنوه.منم از خدا خواسته بودم.وقتی صداشو شنیدم کلی ذوق کردم و بابامنصور هم فقط میخندید .یه خنده ی قشنگ...ایشالا خدا به هم...
12 تير 1393

رفتن به مرکز بهداشت و شنیدن صدای قلب تمشکم:

سلام تمشک مامان.امروز صبح رفتم مرکز بهداشت نزدیک خونمون تا برای شما عزیز دل مامان که صحیح و سالم باشی پرونده تشکیل بدم و همه جوره مراقبت های لازم بشه.خانم حسینی مامای این مرکز بهداشت خیلی خیلی خانوم خوب و باحوصله و مهربون و دوست داشتنی بود و برای من خیلی وقت گذاشت.همه سوالای لازم رو ازم پرسید و راهنمایی های لازم رو بهم کرد. امروز هشت هفته و شش روزته و من فقط از خدا سلامتی تو و همه نی نی های مامانای منتظرو میخوام.روزی یه جزو برات قرآن میخونم که میدونم برای آرامش تو خوبه. تمشک کوچولوی مامان امروز خانوم حسینی با دستگاه صدای قلب تورو گذاشت و من شنیدم.واااااااای خدای من  دلم میخواست اون لحظه زمان متوقف بشه و من فقط این صدا رو گوش کنم....
10 تير 1393

هشت هفتگی تمشک کوچولوی مامان

امروز دقیقا 8 هفتگی تمشک مامانه. فقط خدا میدونه که تو دل من چه خبره.انقدر باهات خو گرفتم که حد نداره.هر روز صبح که بیدار میشم با تمشکم حرف میزنم.تو با این کوچولوییت اندازه یه دنیا بهم انگیزه و امید به زندگی دادی. کوچولوی من فقط سالم باش و با خیال راحت تو دل مامانی رشد کن.اون خدای بزرگ و مهربون هم شش دونگ حواسش بهت هست.رشد کن و بزرگ و بزرگتر شو تا یه روزی سالم و تندرست بیای بغل مامانی و بزرگترین آرزوی مامان و باباتو برآورده کنی. تمشک من زندگیمو برام شیرین تر از قبل کردی.فردا ماه مبارک رمضان شروع میشه و بهترین زمان برای دوستی بیشتر با خدای مهربونه. درسته که مامانی بخاطر اینکه شما اذیت نشی امسال نمیتونه روزه هاشو بگیره اما کلی توی این ماه...
7 تير 1393

متن جواب اولین سونوگرافی تمشک کوچولوی من

سونوگرافی حاملگی: رحم حامله حاوی یک ساک حاملگی درون کاویته آندومتر می باشد. یک آمبریو با ضربان قلب نرمال درون gs مشهود می باشد. سن حاملگی بر اساس اندازه CRL =10 mm در حدود 7 هفته می باشد. جفت گرید صفر و در موقعیت خلفی قرار دارد. ضایعه پاتولوژیکی در رحم و سرویکس آن دیده نمیشود. طول سرویکس در حدود 40mm بوده و کانال سرویکال بسته است. در آندکس ها ضایعه پاتولوژیک دیده نشد. EDC =  18/11/93    تاریخ تقریبی زایمان خدایا به امید تو و با لطف و کرم تو با همه وجودم از امانتت نگهداری میکنم.کمکم کن خداجون... ...
4 تير 1393

اولین سونوگرافی تمشک کوچولوی مامان 31 خرداد93

امروز ساعت 5 غروب نوبت سونوگرافی داشتم.طبق معمول هم استرس  فراوون که اولین بار میخوام نی نی مو ببینم.یه کم حالت تهوع و ناخوشی های رایج این دوران برای من شروع شده بود. هیچ اشتهایی به غذا نداشتم.من که عاشق شیرینی جات هستم دیگه نمیتونم حتی به چیزای شیرین نگاه کنم چون حالم بد میشه. خلاصه که رفتم سونو و نیم ساعتی منتظر موندم تا نوبتم شد.دکتر سونوگرافی مرد خشک و جدی ای بود و زمانی که سونو رو انجام میداد و چشماش به مانیتور بود نمیتونستم چیزی از نگاهش بفهمم فقط میدونم یکسره صلوات میفرستادم و دعا میکردم تا همه چی نرمال باشه.تمام که شد با استرس ازش پرسیدم آقای دکتر چطور بود؟گفت بچه که فعلا خیلی کوچیکه نزدیک 1 سانتی متره اما فعلا همه چی خوبه و ...
4 تير 1393

سالگرد ازدواج مامان و بابای تمشک کوچولو

امروز 22 خرداد 93 بود و فردا 23 خرداد اولین ساگرد ازدواج من و همسری که با یه دنیا عشق و محبت رفتیم زیر یک سقف و حالا توی اولین سالگرد ازدواجمون خدا خودش پیش قدم شده و اول از همه کادوی من و همسری رو داده که همون تمشک کوچولوی ماست که الان توی وجود من داره رشد می کنه و به امید خدا تا چند ماه دیگه خدا اونو میذاره توی بغل من و بابای مهربونش. امشب به مناسبت اولین سالگرد عشقمون قرار شد شب بریم خونه پدر مادر من که یه جشن کوچولو در حضور اونا بگیریم.داداش جونم نتونست مرخصی بگیره و بیاد.من زودتر رفتم و همسری بعد از مغازه یه کیک خوشکل گرفت و اومد اونجا.راستی فردا روز عقد خواهرجونم مریمه که بهترین خواهر دنیاست و تاریخ عقدش دقیقا با روز عروسی ما یکی ش...
4 تير 1393

رفتن پیش دکتر مهربونم 19خرداد93

امروز از صبح که بیدار شدم تو دلم ولوله بود.راستش بخاطر اون تجربه تلخی که شش ماه پیش داشتم همه فکر و ذکرم شده بود اینکه بچه صحیح و سالم بمونه و رشد کنه و منم مامان بشم.دیگه نمیخواستم اون روزا که مثل کابوس بود برام تکرار بشه . ظهر ساعت 12.5 نوبت داشتم.راس ساعت اونجا بودم.اما مطب خیلی شلوغ بود.نزدیک 1.5 بود که نوبتم شد.دکتر مهربونم که واقعا زن نازنین و مهربونیه و امیدوارم خدا سلامت نگهش داره کلی تحویلم گرفت.جواب آزمایشمو دید و بهم تبریک گفت و ازم خواست تا برم اتاق بغل تا برام سونوانجام بده.سونو دو که دید گفت هنوز نی نی قابل دیدن نیست اما ساک حاملگی تشکیل شده و سن حاملگی هم 5 هفته و 5 روز هست.بازم بهم تبریک گفت و منو که پر از استرس بودم آرو...
4 تير 1393