امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات تمشک کوچولوی مامان

تکرار آزمایش بتا 17خرداد93

صبح یه کم حالم خوش نبود که به زور از رختخواب به عشق تمشک کوچولوم بلند شدم.همسری صبح زود رفته بود سر کار. یه کم به کارهام رسیدم و رفتم آزمایشگاه. دوباره خونگیری انجام شد و بازم 2ساعت باید منتطر میموندم تا جواب آماده بشه.چون هوا خیلی گرم بود تصمیم گرفتم همونجا توی آزمایشگاه بشینم تا کارم تموم بشه.توی این فاصله که بیکار بودم زنگ زدم به دکتر زنان مخصوص خودم و نوبت گرفتم.گفت پس فردا برم پیشش. چون یکبار 6 ماه پیش تجربه تلخ سقط توی هفته نهم رو داشتم اینبار من و همسری تصمیم گرفتیم تا تموم شدن 3ماه به هیچکس چیزی نگیم تا به امید خدا وقتی همه چی خوب پیش رفت و 3ماه اول تمام شد به مادر پدرامون خبر بدیم. بعد دو ساعت جوابم آماده شد.بتا عدد بالاتر ...
4 تير 1393

روزی که همسری سورپرایز شد 14خرداد93

امروز تعطیل بود اما همسری باید میرفت سرکار چون مغازه کلی کار مونده بود.از یه طرف هم مامان و بابام رفته بودن خونه باغ و از صبح گفته بودن که ما هم بریم.اما معلوم نبود که بریم یا نریم.امروز تصمیم داشتم به همسری بهترین خبر دنیا رو بدم. صبح که رفت میدونستم یکی دو ساعت دیگه برای صبحانه میاد خونه.پس دست به کار شدم. بی بی چک و جواب آزمایش و با یه دونه جوراب نوزادی رو که قبلا داشتم به هم بستم و کادوشون کردم.همسری که اومد تا بره دستاشو بشوره میز صبحانه رو آماده کردم و نشستم.همسری که اومد بهش گفتم میخوام یه کادو بهش بدم.اونم نشست پشت میز و منم دوربین و روشن کردم و کادو رو دادم بهش.از اونجایی که هرچندمدت کادوهای سرکاری بهش میدادم و باهاش شوخی میکردم...
4 تير 1393

رفتن به آزمایشگاه و آزمایش بتا 11خرداد93

امروز شنبه صبح که از خواب بیدار شدم خیلی هیجان داشتم تا زودتر برم آزمایشگاه.اما دو دل بودم. چون تازه یک روز بود که پری عقب افتاد و گفتم شاید برای دادن آزمایش خون یه کم زود باشه.اما ته دلم یه ذوقی داشتم که نمیذاشت صبر کنم.همسری که رفت سرکار سریع کارهامو رسیدم و ناهار و درست کردم گفتم شاید کار آزمایشگاه طول بکشه.لباس پوشیدم و رفتم سمت آزمایشگاه.دیدم وسط راه همسری زنگ زد و گفت کجام که بیاد پیشم.نمیدونستم چیجوری کاری کنم که نیاد و بالاخره یه بهونه ای پیدا کردم و تنها رفتم آزمایشگاه.ازم خونگیری کردن و گفتن 2ساعت دیگه جواب حاضره. رفتم بازار و بیرون انقدر دور زدم تا 2ساعت شد و برای گرفتن جواب رفتم.کمی منتظر موندم تا اسممو خوندن.منشی گفت جواب شم...
4 تير 1393

وقتی که اومدنت رو بهم نشون دادی 9خرداد93

امروز 5شنبه بود.سوم شعبان و روز تولد امام حسین ع .وقتی صبح از خواب بیدار شدم به همسری صبحانه اش و دادم و بدرقه اش کردم تا بره سرکارش.بعدش هم کلی کارها داشتم که میخواستم انجامشون بدم. نمیدونم چرا اما یکی دو روزی بود کمی اعصابم بهم ریخته بود و زیاد حوصله نداشتم.کمی دلم درد میکرد و میدونستم که فردا تاریخ اومدن پری هست و دل دردمو به اون ربط دادم.این ماه ماه اولی بود که از خدا نی نی مو خواسته بودم.همینطوری یکدفعه به دلم اومد بی بی چک بذارم.یه دونه چند روز پیش خریده بودم.رفتم و انجامش دادم. خدایا چی میبینم؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد 1دقیقه دیدم خط دوم قرمز شد.قلبم تند تند میزد.اصلا باورم نمیشد.یهو انگار داغ شدم.نمیتونستم باور کنم. تا چندلحظه شوک شده بو...
4 تير 1393