امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات تمشک کوچولوی مامان

نی نی مامان تمشک مامان به دنیا اومد 5/11/93

سلام به عزیز دلم تمشک مامان که اسمش و گداشتیم امیر پارسا ساعت 9/30 روز یکشنبه 5 بهمن 93  با وزن 3/400 و قد 48 و دور سر 35 توی بیمارستان شفا به دنیا اومد و زندگی من و باباش و نوربارون کرد....     زندگیمون و شیرین تر کرد و قدرت خدا رو بهمون یادآوری کرد. خدایا تو رو قسمت میدم که به همه اونایی که آرزوی نی نی دارن هرچی زودتر دامنشون و سبز کن و یه فرشته کوچولوی نازو تو زندگیشون بیار ......   الهی آمین به زودی عکس پارسای مامان و میذارم توی وبلاگش..... خدایا شکرت................... خدایا هزار هزار بار شکرت....................      
12 بهمن 1393

اومدم با چند ماه تاخیر

سلام مامانی حالت خوبه؟؟؟؟؟؟دیگه تمشک مامان واسه خودت آقایی شدی؟؟؟ورجه وورجه هات توی شکم مامانی قشنگترین حس دنیاست. بنا به دلایلی توی تمام این مدت نتونستم بیام وبلاگتو و حال و احوال خودم و تورو ثبت کنم.فقط انقدو بگم که تمام مراقبت هاتو سر وقت و مرتب رفتم پیش دکترت و خداروشکر همه چیت الان خوب و نرمال پیش رفت. هفته ای یه بار میرم مرکز بهداشت و ماهی یه بار هم میرم پیش دکترت ... راستی تمام سیسمونی ات هم کامل آماده شده و همه وسایلتو خریدم و آماده هست برای اومدن تو پسر گلم . سرویس تخت و کمدتو دادیم با طرح دلخواهمون برات ساختن و همه وسایلتو هم خریداری کردیم.البته مادرجون هم کلی زحمت کشید و از نظر مالی کمکمون کرد و الان دیگه همه چیت آماده هست و ثا...
11 دی 1393

نوبت کنترل 22/6/93

سلام عزیز دل مامان. امروز نوبت کنترل ماهانه داشتم پیش خانوم دکتر مهربونت. ساعت 11/5 نوبت داشتم و سر ساعت مقرر توی مطب بودم. زیاد شلوغ نبود و حدودا 45دقیقه بعد نوبتم شد و رفتم داخل. آخرین سونوگرافی و آزمایش غربالگری رو که داده بودم و به خانوم دکتر نشون دادم و گفت همه چیش خوبه. بعد گفت برم روی تخت دراز بکشم تا بیاد و صدای قلب تمشکمو بشنوه. گوشی مخصوص و گذاشت روی شکمم و شروع کرد دنبال نی نی گشتن. اما هرکاری کرد نمیتونست صدا رو پیدا کنه. یه پنج دقیقه ای هی اینور و اونور کرد اما انگار خبری نبود که نبود.  واااااای خدا داشتم سکته میکردم. البته خانوم دکتر گفت من یه خفیفشو شنیدم اما میخوام واضحشو بشنوم. اما من فکر کردم دکتر داره بهم طوری میگه...
23 شهريور 1393

تمشک کوچولوی من شازده پسره................28/5/93

سلام. امروز یه روز مهم توی زندگیم بووود. امروز نوبت مرحله دوم سونوی غربالگری داشتم که توی هفته 15 معمولا انجام میشه.برای ساعت 11 پیش دکتر روحی نوبت داشتم که قرار شد با بابا منصور باهم بریم.هم سونوی سلامت جنین بود و هم سونوی تعیین جنسیت. ساعت 11 باهم رفتیم اونجا و خانوم منشی گفت حدودا یک ساعت طول میکشه تا نوبتتون بشه.ما هم نشستیم و منتظر موندیم.من فقط صلوات میفرستادم و دعا میکردم تا فقط و فقط نی نی ام سالم باشه از همه نظر و اصلا برام جنسیتش مهم نبود چون هم پسر دوست دارم و هم دختر. خلاصه حدودا ساعت 12/15 بود که نوبتمون شد و رفتیم داخل مطب.بابامنصور وایساده بود و نگاه میکرد و من دراز کشیدم و آقای دکتر سونوگرافی رو شروع کرد.دیدم بابا منصور ریز ر...
29 مرداد 1393

نوبت کنترل 21/5/93

سلام امروز ساعت 2/30 نوبت داشتم پیش خانوم دکترم برای کنترل ماهانه . ساعت 2 اونجا بودم اما انقدر شلوووغ بود و از یه طرف هم برق کل مجتمع برای نیم ساعتی قطع شده بود که خیلی طول کشید تا نوبتم بشه . خلاصه ساعت 4/30 نوبتم شد و خانوم دکتر وزنم و گرفت. بعد گفت دراز بکشم تا صدای قلب تمشکمو باهم بشنویم. اولش یه کم صدا واضح نبود اما بعدش وقتی که واضح شد یه ذوقی کردم که حد نداشت.فقط توی دلم خداروشکر میکردم و شکر میکردم و شکر.خانوم دکتر هم گفت همه چی خوبه و بعد فشارم و گرفت که 10/5 روی 7 بود که گفت خوبه. قرص اسید فولیکمو قطع کرد و آسپرین و  مولتی ویتامین و فرفولیک اسید برام نوشت و سونوی سلامت جنین که گفت هفته دیگه انجام بدم و باجواباشون برم مط...
27 مرداد 1393

چند تا از وسایل تمشک جووووووووون 13/5/93

دیشب با بابا منصور رفتیم دنیای کودک چندتا وسیله کوچولو برا تمشکم خریدیم و کلی ذوق کردیم.قرار شد بقیه خریدا رو بذاریم بعد از تعیین جنسیت نی نی نازمون ایشالا.... اینم عکس وسایل تمشک ماماااااااااااان :                                                                                  &nb...
14 مرداد 1393

سونوگرافی یواشکی 12/5/93

امروز صبح که بیدار شدم همش یه چیزی وسوسه ام میکرد برم و نی نی مو ببینم.نمیدونم چرا اما یه چیزی منو میکشوند سمت اینکه برم دکتر تا سونو بشم. دلم بدجوری هوس کرده بود که تمشکمو ببینه.چندتا کار بانکی داشتم و همشونو که انجام دادم رفتم پیش پزشک خانواده مون ازش خواستم برام یه سونوی معمولی بنویسه.دلیلشو پرسید و من گفتم همینطوری میخوام خیالم راحت بشه. برام نوشت و رفتم سمت سونوگرافی. تقریبا ساعت شده بود 12 ظهر و حدس میزدم که همه جا بسته باشه. اما با اعتماد به نفس کامل ادامه دادم. 4 تا مرکز سونوگرافی رفتم اما یا تعطیل بودن یا به علت شلوغی پذیرشم نکردن. دوست نداشتم بندازم واسه غروب. تا اینکه خدا کمکم کرد و یه جا که رفتم منشی پذیرشم کرد و با خیال راحت منت...
13 مرداد 1393