امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات تمشک کوچولوی مامان

متن جواب اولین سونوگرافی تمشک کوچولوی من

سونوگرافی حاملگی: رحم حامله حاوی یک ساک حاملگی درون کاویته آندومتر می باشد. یک آمبریو با ضربان قلب نرمال درون gs مشهود می باشد. سن حاملگی بر اساس اندازه CRL =10 mm در حدود 7 هفته می باشد. جفت گرید صفر و در موقعیت خلفی قرار دارد. ضایعه پاتولوژیکی در رحم و سرویکس آن دیده نمیشود. طول سرویکس در حدود 40mm بوده و کانال سرویکال بسته است. در آندکس ها ضایعه پاتولوژیک دیده نشد. EDC =  18/11/93    تاریخ تقریبی زایمان خدایا به امید تو و با لطف و کرم تو با همه وجودم از امانتت نگهداری میکنم.کمکم کن خداجون... ...
4 تير 1393

اولین سونوگرافی تمشک کوچولوی مامان 31 خرداد93

امروز ساعت 5 غروب نوبت سونوگرافی داشتم.طبق معمول هم استرس  فراوون که اولین بار میخوام نی نی مو ببینم.یه کم حالت تهوع و ناخوشی های رایج این دوران برای من شروع شده بود. هیچ اشتهایی به غذا نداشتم.من که عاشق شیرینی جات هستم دیگه نمیتونم حتی به چیزای شیرین نگاه کنم چون حالم بد میشه. خلاصه که رفتم سونو و نیم ساعتی منتظر موندم تا نوبتم شد.دکتر سونوگرافی مرد خشک و جدی ای بود و زمانی که سونو رو انجام میداد و چشماش به مانیتور بود نمیتونستم چیزی از نگاهش بفهمم فقط میدونم یکسره صلوات میفرستادم و دعا میکردم تا همه چی نرمال باشه.تمام که شد با استرس ازش پرسیدم آقای دکتر چطور بود؟گفت بچه که فعلا خیلی کوچیکه نزدیک 1 سانتی متره اما فعلا همه چی خوبه و ...
4 تير 1393

سالگرد ازدواج مامان و بابای تمشک کوچولو

امروز 22 خرداد 93 بود و فردا 23 خرداد اولین ساگرد ازدواج من و همسری که با یه دنیا عشق و محبت رفتیم زیر یک سقف و حالا توی اولین سالگرد ازدواجمون خدا خودش پیش قدم شده و اول از همه کادوی من و همسری رو داده که همون تمشک کوچولوی ماست که الان توی وجود من داره رشد می کنه و به امید خدا تا چند ماه دیگه خدا اونو میذاره توی بغل من و بابای مهربونش. امشب به مناسبت اولین سالگرد عشقمون قرار شد شب بریم خونه پدر مادر من که یه جشن کوچولو در حضور اونا بگیریم.داداش جونم نتونست مرخصی بگیره و بیاد.من زودتر رفتم و همسری بعد از مغازه یه کیک خوشکل گرفت و اومد اونجا.راستی فردا روز عقد خواهرجونم مریمه که بهترین خواهر دنیاست و تاریخ عقدش دقیقا با روز عروسی ما یکی ش...
4 تير 1393

رفتن پیش دکتر مهربونم 19خرداد93

امروز از صبح که بیدار شدم تو دلم ولوله بود.راستش بخاطر اون تجربه تلخی که شش ماه پیش داشتم همه فکر و ذکرم شده بود اینکه بچه صحیح و سالم بمونه و رشد کنه و منم مامان بشم.دیگه نمیخواستم اون روزا که مثل کابوس بود برام تکرار بشه . ظهر ساعت 12.5 نوبت داشتم.راس ساعت اونجا بودم.اما مطب خیلی شلوغ بود.نزدیک 1.5 بود که نوبتم شد.دکتر مهربونم که واقعا زن نازنین و مهربونیه و امیدوارم خدا سلامت نگهش داره کلی تحویلم گرفت.جواب آزمایشمو دید و بهم تبریک گفت و ازم خواست تا برم اتاق بغل تا برام سونوانجام بده.سونو دو که دید گفت هنوز نی نی قابل دیدن نیست اما ساک حاملگی تشکیل شده و سن حاملگی هم 5 هفته و 5 روز هست.بازم بهم تبریک گفت و منو که پر از استرس بودم آرو...
4 تير 1393

تکرار آزمایش بتا 17خرداد93

صبح یه کم حالم خوش نبود که به زور از رختخواب به عشق تمشک کوچولوم بلند شدم.همسری صبح زود رفته بود سر کار. یه کم به کارهام رسیدم و رفتم آزمایشگاه. دوباره خونگیری انجام شد و بازم 2ساعت باید منتطر میموندم تا جواب آماده بشه.چون هوا خیلی گرم بود تصمیم گرفتم همونجا توی آزمایشگاه بشینم تا کارم تموم بشه.توی این فاصله که بیکار بودم زنگ زدم به دکتر زنان مخصوص خودم و نوبت گرفتم.گفت پس فردا برم پیشش. چون یکبار 6 ماه پیش تجربه تلخ سقط توی هفته نهم رو داشتم اینبار من و همسری تصمیم گرفتیم تا تموم شدن 3ماه به هیچکس چیزی نگیم تا به امید خدا وقتی همه چی خوب پیش رفت و 3ماه اول تمام شد به مادر پدرامون خبر بدیم. بعد دو ساعت جوابم آماده شد.بتا عدد بالاتر ...
4 تير 1393

روزی که همسری سورپرایز شد 14خرداد93

امروز تعطیل بود اما همسری باید میرفت سرکار چون مغازه کلی کار مونده بود.از یه طرف هم مامان و بابام رفته بودن خونه باغ و از صبح گفته بودن که ما هم بریم.اما معلوم نبود که بریم یا نریم.امروز تصمیم داشتم به همسری بهترین خبر دنیا رو بدم. صبح که رفت میدونستم یکی دو ساعت دیگه برای صبحانه میاد خونه.پس دست به کار شدم. بی بی چک و جواب آزمایش و با یه دونه جوراب نوزادی رو که قبلا داشتم به هم بستم و کادوشون کردم.همسری که اومد تا بره دستاشو بشوره میز صبحانه رو آماده کردم و نشستم.همسری که اومد بهش گفتم میخوام یه کادو بهش بدم.اونم نشست پشت میز و منم دوربین و روشن کردم و کادو رو دادم بهش.از اونجایی که هرچندمدت کادوهای سرکاری بهش میدادم و باهاش شوخی میکردم...
4 تير 1393

رفتن به آزمایشگاه و آزمایش بتا 11خرداد93

امروز شنبه صبح که از خواب بیدار شدم خیلی هیجان داشتم تا زودتر برم آزمایشگاه.اما دو دل بودم. چون تازه یک روز بود که پری عقب افتاد و گفتم شاید برای دادن آزمایش خون یه کم زود باشه.اما ته دلم یه ذوقی داشتم که نمیذاشت صبر کنم.همسری که رفت سرکار سریع کارهامو رسیدم و ناهار و درست کردم گفتم شاید کار آزمایشگاه طول بکشه.لباس پوشیدم و رفتم سمت آزمایشگاه.دیدم وسط راه همسری زنگ زد و گفت کجام که بیاد پیشم.نمیدونستم چیجوری کاری کنم که نیاد و بالاخره یه بهونه ای پیدا کردم و تنها رفتم آزمایشگاه.ازم خونگیری کردن و گفتن 2ساعت دیگه جواب حاضره. رفتم بازار و بیرون انقدر دور زدم تا 2ساعت شد و برای گرفتن جواب رفتم.کمی منتظر موندم تا اسممو خوندن.منشی گفت جواب شم...
4 تير 1393