امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات تمشک کوچولوی مامان

جواب آزمایش غربالگری 6/5/93

قرار بود 11 مرداد جواب آزمایش من آماده باشه و برم بگیرم.اما از اونجایی که بنده خیلی عجول تشریف دارم دوشنبه 6 مرداد زنگ زدم به آزمایشگاه تا همینطوری شانسی ببینم جوابم آماده هست یا نه که دیدم منشی گفت جوابتون آمادست. سریع زنگ زدم به بابا منصور و اونم اومد خونه و ناهارش و بهش دادم و سریع رفتیم. جوابو که گرفتم یه نگاه کلی که بهش انداختم متوجه شدم همه چی نرماله اما تا دکتر نمیدید خیالم راحت نمیشد.بلافاصله با بابایی رفتیم مطب خانوم دکتر و سونوگرافی و جواب آزمایش و دادم به منشی تا ببره به خانوم دکتر نشون بده.بابا منصور بیچاره دم در وایساده بود چون مطب کاملا پر بود از خانوما دیگه داخل مطب نیومد.منم دیدم ممکنه خیلی طول بکشه بهش گفتم بره سر کارش خو...
13 مرداد 1393

آزمایش خون غربالگری 2/5/93

از دیشب ناشتا بودمو قراربود امروز برم واسه آزمایش خون . ساعت 10/30 بود که رسیدم آزمایشگاه و کارهای پذیرش و انجام دادم و رفتم اتاق خونگیری. اولین نمونه خون و از من گرفتن و بعد یه لیوان محلول گلوکز که 50 گرم گلوکز رو توی آب حل کرده بودن بهم دادن که بخورم و دوباره یک ساعت بعد یه خونگیری دیگه انجام بدم.محلول و خوردم.بی نهایت شیرین بود.طوری که دل و میزد.اما به زور خوردم . همونجا توی آزمایشگاه نشستم تا یکساعت گذشت و دوباره ازم خون گرفتن و گفتن کارشون تموم شده و 11 مرداد برم برای گرفتن جواب آزمایش. از اونجا رفتم بازار و بعدشم اومدم خونه و منتظر موندم برای رسیدن روز جواب آزمایش و بردن پیش دکتر تا از سلامتی تمشک کوچولوم مطمءن بشم. خدایا به همه ...
13 مرداد 1393

سونوگرافی غربالگری تمشک مامان 31/4/93

امروز صبح که بیدار شدم حال عجیبی داشتم.حال خاصی که استرس و هیجان با هم ادغام شده بود. از یه طرف هیجان شدیدی داشتم که میخوام دوباره نی نی امو ببینم و از یه طرف هم استرس داشتم که اتفاق بدی نیفته... از قبل واسه ساعت 10/30 پیش دکتر روحی نوبت گرفته بودم.راس ساعت اونجا بودم.قلبم تندتند میزد.حدودا نیم ساعت منتظر بودم تا نوبتم شد.فاطمه زهرا رو صدا زدم و رفتم داخل اتاق پزشک.دکتر خیلی آقا و مودبی بود.دراز کشیدم و دستگاهو روی شکمم گذاشت.دیدم هیچی نگفت دلم طاقت نیاورد و خودم ازش پرسیدم که چطوره آقای دکتر؟ گفت همه چی عالیه. انگار دنیا رو اون لحظه بهم دادن.فقط خدارو شکر میکردم.به دکتر گفتم بخاطر سقط قبلی ام خیلی استرس دارم.گفت اصلا استرس نداشته باش.همه...
2 مرداد 1393

وروجک مامان 21/4/93

امروز طبق قرار قبلی که خانوم دکتر گفته بود 21 تیر بود و منم نوبت داشتم و ساعت 12/15 رسیدم مطب اما خیلی شلوغ بود و تقریبا ا ساعت و ربع نشستم تا نوبتم بشه و توی این مدت فقط زیر لب دعا میکردم و از خدا میخواستم تا همه چی خوب پیش بره.بالاخره نوبتم شد و خانوم دکتر مهربونم و دیدم و کلی از دیدنم خوشحال شد.آخه یه جورایی از قبل آشناییت داریم.خلاصه چندتا سوال ازم پرسید و بعد گفت برم اتاق بغل تا برام سونو انجام بده.انقدر هیجان داشتم که حد نداشت. وقتی مانیتور رو روشن کرد و دستگاه رو روی شکمم گذاشت همون لحظه دیدمت و خانوم دکتر گفت ببین چقدر حرکت میکنه. تمشک مامان:نسبت به قبل یه کم بزرگتر شدی و برای اینکه کاملا دل مامانتو ببری یه چندتا حرکت رفتی مثل ...
22 تير 1393

تمشکم, بابا صدای قلبتو شنییییییییییییییییییییییییییید....

امروز بخاطر حرفای دیروز خانوم حسینی توی مرکز بهداشت قرار شد بابایی رو ببرم تا خانوم حسینی باهاش کمی صحبت کنه و یه سری راهنمایی های لازم رو بکنه.وقتی رفتیم خانوم حسینی با روی باز ازمون استقبال کرد و نزدیک نیم ساعت با بابامنصور راجب من و شما صحبت کرد.صحبتای خوبی شد.دستش درد نکنه.بعدش برای من از طرف مرکزبهداشت یه نامه زد تا برم یه مرکز بهداشت دیگه و یه سری آزمایش ها رو که مربوط به بارداری بود انجام بدم.آزمایشای مربوط به RH خون و هموگلوبین و چندتا چیز دیگه... آخرش هم خانوم حسینی گفت بیا صدای قلب نی نی رو برای باباش بذارم تا بشنوه.منم از خدا خواسته بودم.وقتی صداشو شنیدم کلی ذوق کردم و بابامنصور هم فقط میخندید .یه خنده ی قشنگ...ایشالا خدا به هم...
12 تير 1393

رفتن به مرکز بهداشت و شنیدن صدای قلب تمشکم:

سلام تمشک مامان.امروز صبح رفتم مرکز بهداشت نزدیک خونمون تا برای شما عزیز دل مامان که صحیح و سالم باشی پرونده تشکیل بدم و همه جوره مراقبت های لازم بشه.خانم حسینی مامای این مرکز بهداشت خیلی خیلی خانوم خوب و باحوصله و مهربون و دوست داشتنی بود و برای من خیلی وقت گذاشت.همه سوالای لازم رو ازم پرسید و راهنمایی های لازم رو بهم کرد. امروز هشت هفته و شش روزته و من فقط از خدا سلامتی تو و همه نی نی های مامانای منتظرو میخوام.روزی یه جزو برات قرآن میخونم که میدونم برای آرامش تو خوبه. تمشک کوچولوی مامان امروز خانوم حسینی با دستگاه صدای قلب تورو گذاشت و من شنیدم.واااااااای خدای من  دلم میخواست اون لحظه زمان متوقف بشه و من فقط این صدا رو گوش کنم....
10 تير 1393

هشت هفتگی تمشک کوچولوی مامان

امروز دقیقا 8 هفتگی تمشک مامانه. فقط خدا میدونه که تو دل من چه خبره.انقدر باهات خو گرفتم که حد نداره.هر روز صبح که بیدار میشم با تمشکم حرف میزنم.تو با این کوچولوییت اندازه یه دنیا بهم انگیزه و امید به زندگی دادی. کوچولوی من فقط سالم باش و با خیال راحت تو دل مامانی رشد کن.اون خدای بزرگ و مهربون هم شش دونگ حواسش بهت هست.رشد کن و بزرگ و بزرگتر شو تا یه روزی سالم و تندرست بیای بغل مامانی و بزرگترین آرزوی مامان و باباتو برآورده کنی. تمشک من زندگیمو برام شیرین تر از قبل کردی.فردا ماه مبارک رمضان شروع میشه و بهترین زمان برای دوستی بیشتر با خدای مهربونه. درسته که مامانی بخاطر اینکه شما اذیت نشی امسال نمیتونه روزه هاشو بگیره اما کلی توی این ماه...
7 تير 1393