امیر پارساامیر پارسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات تمشک کوچولوی مامان

نوبت کنترل 21/5/93

1393/5/27 11:14
328 بازدید
اشتراک گذاری

سلام امروز ساعت 2/30 نوبت داشتم پیش خانوم دکترم برای کنترل ماهانه . ساعت 2 اونجا بودم اما انقدر شلوووغ بود و از یه طرف هم برق کل مجتمع برای نیم ساعتی قطع شده بود که خیلی طول کشید تا نوبتم بشه . خلاصه ساعت 4/30 نوبتم شد و خانوم دکتر وزنم و گرفت. بعد گفت دراز بکشم تا صدای قلب تمشکمو باهم بشنویم.

اولش یه کم صدا واضح نبود اما بعدش وقتی که واضح شد یه ذوقی کردم که حد نداشت.فقط توی دلم خداروشکر میکردم و شکر میکردم و شکر.خانوم دکتر هم گفت همه چی خوبه و بعد فشارم و گرفت که 10/5 روی 7 بود که گفت خوبه.

قرص اسید فولیکمو قطع کرد و آسپرین و  مولتی ویتامین و فرفولیک اسید برام نوشت و سونوی سلامت جنین که گفت هفته دیگه انجام بدم و باجواباشون برم مطبش و بهش نشون بدم.خیلی ازش تشکر کردم و اومدم بیرون و کلی وسیله واسه تمشکم خریدم که عکساشو بعدا همین قسمت میذارم.

دوتا عروسک دختر و پسر و یه عروسک نوزاد خوابیده و یه فیل متحرک خوشگل و 2تا ماهی زرد و نارنجی کوکی که همشون خیلی خوشگلن.....راستی خاله مریم هم یه ببعی خوشگل برای تمشکم خرید.دستش درد نکنه...

به امید سلامتی همه نی نی های تو راه و همینطور مامانای منتظرشون................الهی آمییین

پسندها (2)

نظرات (3)

خاطره
27 مرداد 93 11:22
سلام عزیزم برای نی نی تبریک .. منم باردارم اما سن نی نیم کوچکتر از مال شماست .. دوست دارم از تجربیات تون استفاده کنم [پسلام عزیزم خوبی؟ لینکت کردم. خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بهت کنم.مبارکت باشه. ایشالا به سلامتی به دنیا بیاریش.برای تمشک منم دعا کن خاطره جووووون]
مامان مینای آرتین
27 مرداد 93 14:05
عزیزم با همه وجودم آرزو میکنم نی نی نازت به سلامت به دنیا بیاد
خاطره
27 مرداد 93 15:28
سلام گلم. راس می گی حس های منفی رو باید بریزم دور.. همش همینو ارو می کنم اما پریروز منزل پدری همسرم رفتیم و مورد عنایت مادر شوهر قرار گرفتم. . کلا خاطرات 3 سال زندگی با اونا تو یه خونه برام زنده شد.. زهرا جان خیلی سختی کشیدم اما به قول شما باید خودمو برای فرشته آسمانی شاد نگه دارم